تبليغاتX
سلام امروز

سلام امروز

نه امروزي، نه فردايي، نخواهد ماند - مگر با تو ، مگر با من

اصفهان


دو شب پیش تو آزادراه تابلوي قمصر رو كه ديدم يه لحظه ميخواستم مسيرم رو عوض كنم اما گلستاني كه من داشتم به ديدنش ميرفتم خيلي خوشبوتر از گلاب قمصر كاشان بود.

پيش از طلوع آفتاب رسيدم به اصفهان و ...

هيچ وقت فكرش رو نمي كردم كه يه روز بيام اصفهان و به ديدن ميدون نقش جهان و سي و سه پل و ...  نرم. اما من نرفتم وخیال رفتن هم ندارم.

ديشب در حالي كه تو شهر مي رفتم از خودم پرسيدم آيا زيباتر از سي و سه پل و نقش جهان و عالي قاپو هم هست؟

و من يك جواب قاطع براي اين سوال داشتم. جوابي كه فقط به خاطر اون تا اينجا اومده بودم.

انسان ميتونه از هر چيزي زيباتر باشه اگر به خودش وفادار بمونه. و من به ديدن اين وفاداري اومده بودم.

اینهمه پیچ،
این
همه گذر ،
این
همه چراغ،
این
همه علامت!
و همچنان
استواری به وفادار ماندن
به
راهم،
خودم ،
هدفم ،
و به تو.

وفایی كه مرا
و تو را
به سوی هدف
راه می
نماید.

ـ احمد شاملو ـ

 

پي نوشت اول


۱- لوتوس و مدام عزيز ممنونم كه به يادم هستيد. راستش الان به شدت خوابم مياد و به زور چشمهام رو باز نگه داشتم. بعدا جواب كامنتهاتون رو ميدم.

۲- امروز تا بعد از ظهر اصفهانم و شايد به جاهاي ديدني رفتم. البته بعيد ميدونم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 11:4  توسط مرد پاييزي  | 

صدایم کن

 

مثل اینکه صداش رو میشنیدم. منو صدا میزد. دلم میخواست رها بشم و بزنم به دل دریا. اما ... .

 

یه گوشه دنج. صبح آفتابی و گرم زمستونی. تنها قدم زدن رو ماسه های نرم ساحل و ...

 

من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی       این دیگه یه التماس من میخوام اینو بدونی

                            من و تو چه بی کسیم وقتی تکیمون به باد

 

  ماهیگیر ... ماهیگیر

 

گپ زدن با ماهیگیر و شنیدن درد دلهاش. پارو زدن و دور شدن ماهیگیرها. نظاره کردن پلیکان جامونده از قافله. مرغهای ماهیخوار. تلاش ماهیگیر و تور خالی. نفس زدن ماهیها و چوب زدن دلالها و چهره خندون خریدارها.

 

 تقریبا یه سفر کاری بود اما فرصتی هم دست داد تا کمی با خودمو دریا خلوت کنم.

پیشنهاد میکنم اگه شمال رفتید حتما به دیدن تور انداختن ماهیگیرها برید. خیلی زیباست. اگه روزی امکانش باشه خیی دوست دارم یه فیلم مستند از زندگی ماهیگیرها بسازم. خیلی زیباست.

دوستان عزیزم اگه پولدارید و بچه تهرون و اهل شمال رفتن پیشنهادهای خوبی براتون دارم. البته فقط برای دوستان خودم چون حوصله توضیح برای غریبه ها رو ندارم. ناقابل ۱۶۰ میلیون تا ۱.۵ میلیارد. البته من فقط منطقه اش رو بهتون لو میدم. خریدش با خودتون. البته شاید تونستم برای خرید هم راهنماییتون کنم.

پی نوشت: اول


۱- نی نی سارا جون الان دیگه باید به دنیا اومده باشه.

۲- به سراغ منه خسته بیایید تا ترک بردارد دیوار عظیم تنهایی من.

۳- منتظر همه دوستان هستم.

۴- چند ماهی میشه که تهرانم. گردش روزگار بازم منو به اینجا آورد.

۵- نظرتون رو راجب عکسها هم بگید. عکسها رو با گوشی موبایلم گرفتم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 22:50  توسط مرد پاييزي  | 

رهایی

 

حال و هواي ديگه اي داره.

 نه به خاطر عطرش. نه به خاطر چراغهاش. نه به خاطر آينه ها و کاشيهاش. نه به خاطر گنبدها و گلدسته هاش. نه به خاطر همه زيباييهاش.

حال و هواي ديگه اي داره.


--------------------------------------------------------------------------------


چه خبرا دوستان عزيز؟

چند شب پيش دوباره رفتم حرم. مثل گذشته هاي کمي دور بعد نيمه شب. تک تکتون رو به اسم ياد کردم و براتون دعا کردم. البته يکي دو تا از دوستان رو يادم رفت. دقيق يادم نیست کدوم دوستان رو اما مطمئنم مدام عزيز رو از ياد نبردم.

بانوي مهتاب عزيز مثل هميشه خوش سليقه است. آهنگ زيباي مسري رو تو وبلاگش گذاشته بود که منم اينجا ميزارم براي دانلود دوستان. شعر فوق العاده زيباي اين آهنگ هم از دکتر افشين يدالهي.

مسری (احسان خواجه امیری)

 

آلبوم جديد فريدون آسرايي ـ خاطرات گمشده ـ هم خيلي زيباست. پيشنهاد مي کنم حتما آلبومش رو گوش کنيد.

هر چی میخونم و کامنت میزارم تموم نمیشه که. ماشاا... دوستان نازنین کم نیستند که. در مجموع کمم که طلب نمینویسند. قسمت غم انگیزترش اینه که یه جوری هم نمینویسند که بشه نخونی.  تازه هنوز استاد حسینی مود عزیز و مستانه جان و چند تا دیگه از دوستان موندن. اینطوری نمیشه باید یه فکر اساسی بکنم. اینها رو گفتم که بدونید من بدون استثناء سعی می کنم همه مطالبتون رو بخونم اما شاید برای یکی دو تاشون کامنت بزارم.

 

استاد در حال آشپزی

استاد محمدرضا شجریان در حال آشپزی

 

امشب چندین بار استاد رو یاد کردم. سالهاست ترسم از اون روزی که خدای نکرده اتفاقی براشون بیفته. در اون صورت واقعا نمی دونم که توان تحمل این درد رو نخواهم داشت یا نه چون یقینا جایگاهی کمتر از عزیزترین کسانم در قلب مرد پاییزی نداره. خلاصه اگه با رفتن استاد منم برای همیشه رفتنی شدم تعجب نکنید. حسرت شنیدن صدای استاد از نزدیک همیشه باهامه. خیلی دلم میخواد روزی قسمت بشه و یکی از اجراهای زنده استاد رو از نزدیک ببینم. ردیف اول. نزدیک ترین جا به استاد. اگه بتونم با پای خودم از اون کنسرت بیام بیرون هنر کردم. این یکی از بزرگترین حسرتهای زندگیمه و امیدوارم پیش از رفتنم حداقل این یک آرزوم برآورده بشه. عکس متفاوت بالا رو  هم از وبلاگ سوته دلان اینجا گذاشتم.

 

 

و اما حرف آخر:

 

                                گـرمـی دســت نـوازشـگـر تـو            مرحـم زخمـای کهـنه منه

                                تپش چشمه خون تو رگ من           تشنه همیشه با تو بودنه

 

دشمن ساده و پاک پرده پنجره هایی

 

پی نوشت اول:


۱- دلم برای الی جان و مجرم خیلی تنگ شده. و البته زن بیقرار

۲- دوستان بی خبر نیاین و برین. کامنت بزارین از دیدنتون خوشحال میشم.

۳- مثل اینکه واقعا دارم پیر میشم. لینک آقای حسینی مود عزیز رو هم یادم رفته بود تو لینکهام بزارم. همچنین دختر گلم << آترین >> رو.

 ۴- دلم برای دختر گلم آترین یه ذره شده. امیدوارم مامان آترین وبلاگش رو برای تولدش بروز کنه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 3:26  توسط مرد پاييزي  | 

هنوز همون خراباتی و مستم

 

اون دیوونه ای که صبح جمعه گذشته همه ماشینهای جلوتر رو بدون استثناء مث فشنگ تو جنگل گلستان پشت سر میذاشت مرد پاییزی بود.

چه حالی میده:

در حالی که مهمون جاده جنگلی گلستان و جمع دوست داشتنی، پاک، سبز، صادق و بی ریای درختها و سخره ها هستی شیشه های ماشین رو بدی پایین و هوای صبحگاهی جنگل رو با تمام وجود نفس بکشی.

با نهایت سرعت تو جاده پر پیچ و خم جنگل دستتم از شیشه بکنی بیرون تا همرقص باد باشه.

هایده نازنین خداوندگار موسیقی ایران هم با صدای بلند بخونه ـ سلام من به تو یار قدیمی ... . تمام مسیر رو تکرار بود با آخرین ولوم.

خلاصه اینکه من تو خود بهشت بودم.


***


حال و هوای اینروزها و ماههای زندگیم مثل کرم ابریشم میمونه. کرم ابریشمی که هنوزم کرمه اما میخواد پروانه بشه و پرواز رو تجربه کنه. کرم ابریشمی که همه دنیاش پیله ای که به دور خودش پیچیده. پیله ای که درونش پر از امنیت و آسایشه و سوراخ کردنش جرأت زیادی میخواد. بسیاری از کرمهای ابریشمی که من میشناسم تا آخر عمر تو همین پیله موندن و هرگز آسمون رو ندیدن. اما این کرم عاشق پروازه و همین عشق بهش جرأت میده.

دلم میخواد یه بار دیگه شعر عصیان خدایی فروغ رو بخونم:

 
نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند
.
.
جاده اي ظلماني و پائي به ره خسته
.
.
 مي  نشينم خيره در چشمان تاريکي

مي شود يک دم از اين قالب جدا باشم؟
.
.
گر خدا بودم ، خدايا ، زين خداوندي

کي دگر تنها مرا نامي به دنيا بود

من به اين تخت مرصع پشت مي کردم

بارگاهم خلوت خاموش دل ها بود
.
.
وحشت از من سايه در دل ها نمي افکند
.
.
سينه ها را قدرت فرياد مي دادم
.
.

من رها مي کردم اين خلق پريشان را

تا دمي از وحشت دوزخ بياسايند

جرعه اي از بادهء هستي بياشامند

خويش را با زينت مستي بيارايند
.
.

 

خلاصه اینطوری میگذره. شبها با تفکر و روزها در تلاش برای تموم کردن آخرین کار نیمه تموم زندگیم تا بعد از سالهای بیشمار اسارت به آزادی برسم. فک کنم و تلاش می کنم که تا یک سال آینده همه چی رو سر سامون بدم. از اینکه موفق میشم یا نه مطمئن نیستم اما از یه چیز مطمئنم و اونم اینه که اینطوریم نمی تونم ادامه بدم. کلا تو خراب کردن استاد خوبیم. شاید عمارت زندگیم رو به کل و از ریشه  خراب کنم و به جاش یه چپر بر پا کنم که تو وسعت کمش به جز دوست داشتنیهام چیز دیگه ای نباشه. هراسی ام از گرما و سرماش ندارم یعنی هیچوقت نداشتم چون همیشه آدم روزهای سخت بودم. 

چپر

وسط کشتزار زیر سایه اش دراز بکشی و به آواز باد گوش بدی بدون باس و جاز و تریبل و ... .

 چند وقت پیش یه سفر کوتاه تا خواف رفتم. سفر خاطره انگیزی بود و به قول صدا و سیماییها آموزنده . خواف یه شهر کویریه و یه جورایی شهر باده و ساکنینش از این باد نالان چون با خودش گرد و خاک میاره. البته تو یکی دو روزی که من اونجا بودم از خاک خبری نبود و فقط باد بود و باد بود و باد. اول صبح وقتی همه خواب بودند زدم بیرون و کلی در جمع علفها و درختها و آسمون آبی و باد صفا کردم. بعدم تو ماشین نشستم و شیشها رو دادم پایین و چشام بستم و تو اون هوای بی نظیر صبحگاهی شدم مهمون ارکستر سمفونی باد و برگها و شاخه ها. اینقدر زیبا بود و آرامش داشت که ناخواسته خوابم برد و بعد یکی دو ساعت بیدار شدم.

تو این سفر بر خلاف گذشته درک کردم که چقدر رنگهای به اصطلاح دهاتی زیباست. چقدر زیباست اگر لباسی باشه به تن یه دختر یا پسر با صفای روستایی. اینکه این رنگها برای این آدمهاست. آدمهایی که حتی تعجب نگاهشون رو از تو پنهون نمی کنن و به صادقانه ترین و بی ریاترین شکل ممکن طوری بهت نگاه می کنن که انگار آدم فضایی دیدن و اینو پنهون نمی کنن. دخترهایی با صورتهای بی آرایش و لباسهایی پر از رنگ و نگاه هایی پر از حسرت و لبخند و سادگی. پسر بچه هایی با شلوار گرمکن های سه خط سورمه ای و سبز با چکمه های کوچک. یاد شعر از زخم قلب آبائی شاملوی عزیز می افتم که درباره دختران ترکمنه:

دختران دشت!/ دختران انتظار!/ دختران اميد تنگ/ در دشت بی کران/ و آرزوهای بيکران/ در خلق های تنگ/
.
.
اکنون کدام يک ز شما/ بيدار می مانيد/ در بستر خشونت نوميدی/ در بستر فشرده دلتنگی/ در بستر تفکر پر درد رازتان/ تا ياد آن – که خشم و جسارت بود-/ بدرخشاند/ تا ديرگاه، شعله آتش را/ در چشم بازتان؟/

بين شما کدام/ - بگوئيد!-/ بين شما کدام/ صيقل می دهيد/ سلاح آبائی را/ برای روز انتقام؟

 

اگه دوست داشتید متن کامل شعر رو تو لینکی که گذاشتم بخونید.

از خواف می گفتم و رنگها و بادها و صفاش. من عاشق شهرها و مردمان کویریم. چهره های غبار گرفته و سوخته که در سکوتشون یه دنیا راز و حرفه. در ضرب آهنگ گامهاشون تو گرمای کویر امید و زندگی موج میزنه.

نکته: بیشترین ذخائر سنگ آّهن کشور و دقیق نمیدونم شایدم خاور میانه در این شهره اما مردمش جزو مناطق محرومند.


فریدون مشیری

چند روز پیش با دیدن عکسی که یکی از دوستان از فریدون عزیز در سال ۶۴ در نمایشگاه عکسی در گالری سیحون از فریدون مشیری گرفته بود یادش برام زنده شد و راجب او و مهدی اخوان ثالث گپ زدیم و اون دوست گرامی کمی از حال و هوای روز وداع اخوان نازنین برام گفت. الانم دوباره تو وبلاگ اصلیم عکسهاش و نگاه میکردم و کلی دلم برای حضور و نفسهاش تنگ شد. من اینجا ریشه در خاکم ... .

این پست خیلی طولانی شد و منم خسته ام. میخوام به عنوان مطلب پایانی یه نکته جالب و کابردری از آرامگاه خیام در نیشابور براتون بگم.

آرامگاه خیام و یک امامزاده با فاصله پنجاه متر هر دو در یک باغ قرار دارند که دو تا در ورودی با فاصله حدودا همون پنجاه متر کنار هم داره. یه در مقابل آرامگاه خیام و در دیگه مقابل امامزاده. اما نکته اش اینجاست که اگه شما از در ورودی خیام بخواهید وارد بشید باید ۳۰۰ تومن ورودی پردازید ـ البته این نرخ پیش از هدفمندی یارانه هاست- اما ورودی امامزاده مجانیه. یعنی اینکه میتونید از در امامزاده وارد بشید و مجانی خیام رو زیارت کنید. البته من ترجیح میدم هر بار همون سیصد تومن رو بدم و از در ورودی خیام که مقابل آرامگاهش قرار داره وارد بشم.


دوستان نازنینم قدر لحظه هاتون رو بدونید

من آموخته‌ام
به خود گوش فرا دهم؛
و صدایی بشنوم
كه با من می‌گوید:
(این لحظه) مرا چه هدیه خواهد داد؟
نیاموخته‌ام
گوش فرا دادن به صدایی را
كه با من در سخن است،
و بی‌وقفه می‌پرسد:

من (بدین لحظه) چه هدیه خواهم داد؟

                                                                                 ـ بیکل.شاملو ـ

 پی نوشت اول:


۱- به هیچ کدوم از دوستان توصیه نمی کنم از این دیوونه بازیهای من بکنن. خلاصه اگه فردا زد به سرتون از این کارها بکنین و بعدش رفتین قاطی باقالیا گردن من نندازین ها. اینو جدی گفتم دوستان

۲- شاید منم آخرش مث فروغ جونم با همین دیوونه بازیها بلیط یه سره گرفتم واسه جهنم

۳- دلم برای دختر گلم آترین   یه دنیا تنگ شده. نکته عجیبتر برام اینه که چرا تا حالا لینکش رو تو پیوندهام نذاشته بودم. داستان من و  آترین  رو اینجا (کلیک کنید) بخونید

 ۴- تا برای مستانه جانم کامنت نزارم دیگه هیچ مطلب و کامنتی نمی زارم.

۵- دوستان گلم بعد این مطلب احتمالا دوباره برای یکی دو هفته ای غیب میشم.

۶- ممنون که حوصله به خرج دادین و همه مطلب رو خوندین. اوناییم که نخوندن

۷- نیازمند آرزوهای کوچک و صمیمانتون هستم

۸- اگه زن بیقرار عزیزم هنوزم به وبلاگم سر میزد حتما کلی با این آهنگ صفا میکرد

۹- دوستتون دارم بیشتر از اونچه که خودتون فکر می کنید

۱۰- سودابه خانم یه پرتره زیبا از خسرو شکیبایی گذاشته بود که منم به عنوان اولین مطلب بخش عکاسیم تو وبلاگ مرد پاییزی گذاشتمش.

۱۱- سبوی ما شکسته/ در میکده بسته/ امید همه ما به همت تو بسته/ به همت تو ساقی/ تو که گره گشایی/ تو که ذات وفایی

همیشه یار مایی

۱۲- به امید سلامتی و شادی همتون در پناه پروردگار بخشنده و مهربان

 

پی نوشت دوم ( بسیار مهم )


۱- سودابه خانم دوست گرامی هر چی سعی کردم نتونستم براتون کامنت بزارم. لطفا کامنتها رو باز کنید من حرف دارم باهاتون. خواهش می کنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 23:8  توسط مرد پاييزي  | 

دیوونگی

 

الی جان تو پستش از دوستان پرسیده بود شما از زندگی چی فهمیدین؟

همه ما بر اساس تجربه هامون چیزهای مختلفی از زندگی یاد گرفتیم اما اولویت بندی و بیان کلیشون کمی سخته.

یکی از چیزهایی که تو زندگیم فهمیدم اینه که دیوونگی چیز خوبیه. مثل من که با وجود اینکه الان دیرم شده نشستم و دارم مطلب مینویسم تو وبلاگ.

اما چی شد که خواستم این مطلب کوتاه رو بنویسم؟

راستش قبلا از اینکه برم خواستم یه سرکی به امور اینترنتیم بکشم  و از قضا دوباره یه سری هم به وبلاگ اصلیم یعنی مرد پاییزی زدم و با شنیدن آهنگ وبلاگ مرد پاییزی یه چیزی بهم یادآوری شد و اونم اینه که علیرغم اینکه شور و هیجان رو در زندگیم حفظ می کنم اما ذاتا بیش از حد آروم و به قول معروف تو دار و به قول روانشناسها و با کلاسش درونگرا هستم. تنهایی رو دوست ندارم اما بیشتر وقتها خودم خواستم که تنها باشم.

آغاز جداسری شاید از دیگران نبود ـ شاملوی عزیزم ـ

تو نوجونی یادمه تصمیم داشتم تا همیشه تنها بمونم و تنهاییم رو تا آخر عمر با کسی شریک نشم چون واقعا لذت میبردم از تنهاییهام. یادمه سراغ هر کاری میرفتم ول کن نبودم.یادمه اون زمان یه دوره خیلی طولانی کارم فقط صبح تا شب رفتن کتابخونه و خوندن کتابهای مختلف بود. هر روز صبح زود میرفتم و خیلی وقتها تا شب میموندم تا اینکه کتابخونه تعطیل میشد و بیرونم میکردن. نه نهاری نه چیزی. خورد و خوراکم شده بود کتاب. مثل مجید آقای کرمانی. یا مثلا شطرنج هم همنطور. یه جمعی بودیم که دیگه همه از دستمون عاصی شده بودن و آخرین کار هر شبشون شده بود اینکه ما ها رو بندازن بیرون. یا بعدن سینما و کانون فیلم و اینا. یا فوتبال. یادمه برای مسابقات شطرنج مدارس مربی ورزشمون گفت که باید بریم مرکز بهداشت و کارت سلامت بگیریم. هر چی ما بهش گفتیم بابا آخه ما میخایم بریم مسابقات شطرنج و فعالیت بدنی نداریم فایده نداشت و آخرش یه حرفی زد و به زور ما رو فرستاد مرکز بهداشت. تو پرانتز اینو بگم که دخترخانوم جان های عزیز ـکه ماشا.. خدا اینجا بیشترشون کنه ـ زیا راجب اون حرفه کنجکاوی نکنن چون خوبیت نداره آخه. فقط همینقد بگم که فرمت کلی حرفش این بود که: میگن شما ها وقت زیاد فکر میکنین ...... . خلاصه رفتیم مرکز بهداشت و خانم دکتر جان شروع کرد به معاینه با گوشی و گرفتن نبض و اینها.

بار اول بعد از این که نبضم رو گرفت مثل آدمی قورباغه قورت داده باشه همچین یه نموره چشاش چپ شد. ولی هیچی نگفت و دوباره دستم رو گرفت و شروع کرد به شمردن و تایم گرفتن. وقتی تموم شد اول یه خورده گیج زد بعد در حالی که چیزی نمونده بود با مخ بره تو در و دیوار ازم پرسید:

خانم دکتر: خیلی ورزش میکنی؟

من: نه خیلی! یه کم.

خانم دکتر: یه کم یعنی مثلا چقدر؟

من: زنگ تفریح ها رو تو مدرسه یا فوتبال یا بکست میزنیم. بعد مدرسه هم یه ۲ یا ۳ ساعتی می مونیم تو مدرسه و با بچه ها فوتبال میزنیم. بعدم که تا میریم خونه و نهار میخوریم بعد از ظهر میشه و معمولا با بچه ها یه چند ساعتی فوتبال میزنیم تا اینکه بازی منچستر شروع شه و بشینیم نگاه کنیم. بعد خانم دکتر در حالی که چیزی نمونده بود گوشیش رو تو حلقم فرو کنه تا بشریت رو از دست این مصیبت عظما نجات بده بهم گفت: تو به این میگی یه کم. بچه جون نبضت ۴۸ میدونی یعنی چی؟ این نبض ورزشکارهای حرفه ای. تو باید نبضت حداقل ۶۸ باشه. من فکر کردم بیماری قلبی داری. بعدم کارت سلامتم رو امضا کرد و با اردنگی انداختم بیرون.

یادش به خیر خاطرات قدیم زنده شد برام.

اینهایی که گفتم مربوط به نوجوونی بود ولی چند سال بعد خیلی بهتر شدم. به جون خودم. شدم در به در لیلی که هنوزم پیداش نکردم.

بی تو

                                                           این نفسهای آخره

 

دوستان شما یادتون میاد این مربوط به کدوم ترانه است؟ هر چی فکر می کنم یادم نمی یاد.

راستش برای آدمی مثل من مجردی زندگی کردن خیلی سخته چون خیلی علاقه مند به خانواده و زندگی و بچه ام و فک می کنم چون آدم خیلی سختی هستم یه همراه و همدل برام حیاتیه. هر چند چشمم از خودم آب نمیخوره.

شرایط مد نظر برای همسر آینده:

۱- دیوونه باشه

۲- خانم باشه. اونایی که مث من ذهنشون منحرفه فکر بد نکنن راجبم. آخه نیست آقا پسرهای گلم این روزا با هم میشینن پای سفره عقد. منظورم از خانم اینه که با کمالات باشه.

۳- اهل فکر و شعر و عاشقی باشه

۴- پولدار باشه. البته اگه زیاد پول دوست داره چون من پول مول یوخو موخو.

۵- فعلا همینا یادم میاد

 

هنوزم دیوونگی رو دوست دارم

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی           عشق داند، که در این دایره سرگردانند

 

پی نوشت اول:


۱- خیلی نگران سارا جان و بچه اش هستم. هر چند چیزی نمی گم.

۲- دیدین چقد پستم کوتاه بود

۳- یه وقت دوستان فک نکنن این پست منم مث باستر کیتون آگهی ازدواجه.

۴- بیشتر از همه شرمنده مستانه جان هستم و اگه ملامتم کنه ناراحت نمی شم چون حق داره. نمیدونم چرا هر بار میخوام براش کامنت بزارم این مغزم قفل میکنه یا بالاخره یه جوری میشه.

۵- همچنین شرمنده بزرگواریهای استاد حسینی مود عزیز

۶- وبلاگ سودابه خانم و شعرهاشون همیشه خوندنین. برای نمونه این پستش واقعا به دلم نشست

http://khateratebarankhorde.blogfa.com/post-32.aspx

۷- شاید تا سه چهار هفته ای غیبم بزنه ولی بعد میبینمتون ایشاا...

۸- یه سکانس تو فیلم قارچ سمی خدابیامرز رسول ملاقلی پور هست که من خیلی دوست دارم. جمشید آریا که دیگه بریده میره دیوونه خونه پیش فرهاد قائمیان که نقش دیوونه رو بازی میکنه

آریا: اومدم دیوونه بشم

قائمیان: باید شیشه بشکنی

آریا: می شکنم

و ...

آخر سکانس همه دیوونه ها به همراه جمشید آریا پشت سر فرهاد قائمیان نماز میخونن

نماز خوندن پشت سر یه دیوونه. واقعا زیباست مخصوصا با بازی آریا و قائمیان

۹- دلم نمی یومد آهنگ نامه هایده رو از رو این وبلاگ بردارم اما برای اینکه حال و هوای نوشتن این مطلب رو بدونین موقتا آهنگ وبلاگ مرد پاییزی رو گذاشتم رو این وبلاگم

۱۰- ساراجان بی خبرم نزار. نگرانم


پی نوشت دوم:


۱- سارا جان خبرداد. حال خودش و بچه اش خوبه


+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 9:6  توسط مرد پاييزي  | 

پرنده ای در قفس


اينروزا خيلي بي حوصله ام. وبلاگم رو براي خوندن پيامهاي جديد چک مي کنم و پيامهاي شما دوستان نازنينم رو مي بينم اما نمي تونم جوابتون رو بنويسم. گاهي به بلاگهاتون ميام تا کامنت بزارم اما نميشه. خيلي وقته چند تا شعر و متن آماده کردم تا تو اين بلاگ و وبلاگ مرد پاييزي بزارم اما ... .

 خلاصه اينروزها بيشتر اينجوري ميگذره. بيشتر با فکر. فکر کردن به سالهايي که گذشت. روزهايي که مياد. فرصتهايي که از دست رفته. حسرتهايي که مونده. فکر کردن به طرحی نو درانداختن.

 

                  پرنده ای در قفس که سالهاست خودشو به در و دیوار میزنه تا رها شه

 

پی نوشت اول:
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱- آره دوست گرامی در پی طبیبم. طبیب دل.

۲- چقدر این آهنگ هایده که بانوی مهتاب معرفی کرد و من گذاشتم رو بلاگ قشنگ.

۳- از همه بیشتر شرمنده مستانه جان شدم. چند بار خواستم براش کامنت بزارم اما نشد.

۴- حالا من نیستم شماها چرا بیشترتون غیب شدین و به بلاگهااتون نمیاین. مث اینکه اپیدمیه.

۵- الی جان میای با هم نی نای کنیم.

نی نای نای نای نی نای نای

۶- باید بیشتر قدرتون رو بدونم و فک کنم میدونم اما هم به دلایلی که بالا گفتم و هم گرفتاریهای زیاد اینروزا کم پیدام.

۷- من کلا همیشه آدم عجیبی بودم مث همین الان. بقیه مطلب مینویسن زیرش دو خط پی نوشت، من پی نوشت نوشتم بالاش دو خط مطلب

۸- در ادامه ۷ میخوام بگم که شاید چون حاشیه های زندگی امروزه مهمتر از اصلشه

۹- میگم این کامنت که پی نوشت از سرش گذشته (ضرب المثل جدید الاختراع خودم بر وزن آب از سرش گذشته) بزار نهمیش رو هم بنویسم. نهمی اینه که یه کم برای مدام ناراحتم. نکنه اونم دلش گرفته.

۱۰- هشدار: دشمنان استقلالی عزیزم مراقب باشن که حتما قهرمانی پرسپولیس رو با قلب سرخشون تبریک بگن وگرنه دچار خشم سرخه من میشند.

۱۱- با اینکه یه پرسپولیسیه ۶۶۶۶۶۶...  آتیشه ام اما اعتراف می کنم به نسبت اونقدر که از رفتن ناصرخان ناراحت شدم اصلا از قهرمانی پرسپولیس خوشحال نشدم. نه اینکه از قهرمانی پرسپولیس خوشحال نشده باشم اما حقیقتا رفتن مرد نازنینی مثل ناصر حجازی خیلی غم انگیز بود. ای کاش امثال برادران مجیدی و بعضیهای دیگه استقلالی نبودن. به جای اونها ای کاش استقلال آدمهای بزرگ دیگه ای مث ناصرخان و علیرضا منصوریان و  بقیه ای که الان یادم نمیاد داشت.

۱۲- هر چند دیره اما از دست دادن ناصرخان حجازی رو نه فقط به دشمنان استقلالی که به همه مردم ایران تسلیت میگم. اگر تهران بودم حتما با لباس پرسپولیس تو مراسمش شرکت میکردم و اشکهام سرازیر بود. . الانم مث روز پر کشیدنش از میان ما دوباره با یادش همچین یه نمکی زده چشمام.

۱۳- ای جان چه پی نوشتی نوشتم

۱۴- تقدیم به همتون:

.
.
.
۱۵- نگیری عشقو از من که میمیرم به غربت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 2:13  توسط مرد پاييزي  | 

سارا جان

سارا (ابر بهاری) عزیز برگشته. بعد تقریبا ۳ سال. هر چند امیدوارم بودم اما فک نمی کردم بعد اینهمه مدت برگرده. اما واقعا در نا امیدی بسی امید است.

برگشتنت مبارک سارا خانم

دو تا آهنگ هم میخوام براتون بزارم تا دانلود کنین

اولین آهنگ یه کلیپ ویدیویی غیر حرفه ای اما فوق العاده زیبا از خانم مرجان کندی است که حجمش کمی زیاده اما امیدوارم توی دانلودش شک نکنید. این کلیپ رو به مناسبت برگشتن سارا جان به اون تقدیم می کنم.

نگاه آخر (مرجان کندی)

دومین آهنگ ترانه "نامه" با صدای فرشته موسیقی ایران یعنی خانم هایده است. من تا امروز این آهنگ رو نشنیده بودم و بانوی مهتاب عزیز این آهنگ رو بهم معرفی کرد. فوق العاده زیبا و بی نظیر و شاید زیباترین ترانه هایده باشه.

نامه (هایده)

متاسفم اما به خاطر درد پشتم نمی تونم بیشتر بنویسم. الان تقریبا یه ده روزی میشه. اول با درد و سوزش کتفم شروع شد ولی حالا توی پشتم احساس خستگی و کوفتگی می کنم. به نسبت اول خیلی بهترم اما دردش کمی آزار دهنده است.

خوب که بشم به همه دوستان سر می زنم و جبران می کنم.

 

پی نوشت:


۱- یعنی چی که هیچکدوم وبلاگهاتون رو آپ نمی کنین بدتر از من.

۲- دلم برای تک تکتون تنگ شده مخصوصا اول مدام و بعد هم مستانه و الی.

۳- الی دلت خنک میشه منو مجبور می کنی هی سراغت رو بگیرم.. باید حتما خودم رو حلق آویز کنم تا پیدات بشه.

۴- جزو اولین برنامه هام بعد خوب شدن سر زدن دوباره به بلاگ آقای حسینی و خوندن دوباره شعرهای زیبای جدیدشون و همچنین الهه جان

+ نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 20:53  توسط مرد پاييزي  | 

خاطرات 89

 

سال ۸۹.

جدا از خوب و بد بودن هر سالی که از زندگیمون میگذره هر سالی لحظه ها و خاطره هایی داره که تو صندوقچه قلبمون میزاریم و با خودمون به فردا میبریم. تو ساعتهای آخر سال دارم دوباره یادگاریهام مرور می کنم. بعضی از یادگاریهای دوست داشتنی سال ۸۹

دوستهام:

الهه: اسم الهه غزل واقعا برازندشه. راستی یادم نره تو پیوندهای دوستام لینکش رو بزارم. توصیه می کنم حتما سری به بلاگش بزنید و با دقت شعرهاش رو بخونید. بعضی شعرهاش رو بارها بارها خوندم و هر بار برای خودم معناشون کردم. الان دوباره سری به بلاگش زدم و نزدیک بود دوباره گیر بیافتم و خلاصه پست امشب بره رو هوا ولی زرنگی کردم و خوندن شعرهای جدیدش رو گذاشتم واسه یه وقت دیگه شاید فردا صبح. به نظرم یکی دو تا از شعرهاش رو برداشته.

الهه جان امیدوارم تو سال جدید آرزوهات برآورده بشه و به اونیکه آرزوش هستی برسی. هر چند هنوز برای تو خیلی زوده و فرصت زیاد.

 

بانوی مهتاب: یکی از عجیب ترین و متفاوت ترین تجربه های زندگیم رو با بانوی مهتاب داشتم. نمی دونم چه جوری باید توصیفش کنم. به دنبال متن یه شعر از محمد علی بهمنی خیلی اتفاقی وارد بلاگش شدم و همون لحظه اول پیش از اون که اصلا چیزی از بلاگش بخونم و یا ببینم انگار همه دنیا من رو به اون می رسوند. دوام نیاوردم و پیش از اون که اصلا چیزی از بلاگش بخونم براش کامنت گذاشتم و ماجرا رو گفتم. بعد بلاگ و پروفایلش رو خوندم و جدای از بدیهای خودم متوجه شباهت های خاصی بین خودمون شدم. البته نه شباهت از اون لحاظهایی که سریعا بعضی از دوستان برامون دست بگیرن. الی  منظورم اول از همه با توست. راجب بانو تو همین مدت کم آشناییمون یه دنیا حرف تو دلم هست که مجال گفتنش نیست و اصلا شاید قابل گفتن نباشه. بانوی مهتاب رو باید ببینی و بفهمی. فقط همینقدر بگم که یه دنیا زیباییست.

بانوی مهتاب تو روز آخر سال منو به یکی از آرزوهام رسوند. تولدت پیشاپیش تولدت مبارک بانوی بهاری.

 

مستانه: چون همه دوستانم برام عزیزن تصمیم گرفتم که راجب هر کدومشون بدون در نظر گرفتن تقدم و تاخر بنویسم. مستانه جان. بی ریاست. صاف و صادق دوست داشتنی مثل آسمون آبی. صداش فوق العاده است. امیدوارم قدر خودش رو بدونه. دلم خیلی براش تنگ شده. مستانه جان نمی خوای یه کامنت بدی. می دونم که در ظاهر بی وفام ولی باور کن همیشه به یادتم.

الـــــــــــــــــــــــــــهــــــــــــــــــــــی من قـــــربـــــــــــونـــــــــــــت برم. دوست دارم یه دنیا دوست من.

 مدام: از مدام نمیشه نگفت. اگه به خاطر رعایت کردن مفاد کنواسیون     ز ز      ها نبود شاید اول از مدام جانم میگفتم. وفاداره و با بی وفاییهام میسازه. عزیزه و بی نظیر. این روزا به نظرم یه کم دلش گرفته. شاید یه کم تقصیر خودش باشه. مدام من منتظر سور دامادیما. تازه خبر نداری سور اول رو که بدی تازه چی: ما منتظر دومی هستیم. البته از اونجایی که طالبان نیستی خیلی امیدی به سورهای بعدی نیست. توی یه مجله راجب خصوصیات طالبانیها نوشته بود که یکیش این بود: شما یک طالبان هستید اگر فکر می کنید زن          چیز !!!         خوبیست و هر مرد حداقل باید دو تای از آنها را داشته باشد.

از شوخی که بگذریم مدام جان امیدوارم بدونی که چقدر دوست دارم. مدام مرد اندیشه و کوچه است. امیدوارم قابل باشم یه شب وقتی دنیا خوابه همپای اون کوچه های شهر رو قدم بزنم. یه دنیا دلم براش تنگ شده.

 

لوتوس: لوتوس جای ویژه جودش رو تو قلب من داره و مطمئنم که اینو میدونه. امیدوارم هرگز فراموشم نکنه چون در اون صورت جای خالیش تا همیشه تو قلبم میمونه. جای خالی که جز اون هیچکس نمی تونه پرش کنه. نیازی به بیشتر گفتن نیست چون خودش میدونه.

نقش خیال میزنی و نیلوفرهای آبی

 

الی: شر عرقم از خجالت. تو جات اول اول بود. ولی از اونجایی که خیلی باجنبه ای و ظرفیتت فوله نگرانی نداشتم که برای از تو نوشتن تا اینجا صبر کردم. ولی خداییش برای زودتر نوشتن برای دو نفر هی داشتم با خودم کلنجار می رفتم که یکیش تو بودی و یکیش هم مدام. الی فقط یه جمله:

تو تکی.

با تو دنیایی دارم.

 دارم دیوونه میشم. مث یه مرد التماس می کنم کامنت بدی.

اگه نگم که آشنایی و دوستی با الی جان مهمترین خاطره امسال تو نت برام بوده حداقل شیرین ترین خاطره بوده برام. الی مثل بقیه دوستان با همه کمالاتی که داره اما بسیار افتاده است و من یه جورایی میپرستمش. اصلا میدونی چیه اولین کامنت این پست رو برای تو خالی نگه میدارم تا وقتی نظرت رو فرستادی بزارم اول.    . دیگه چی بگم خوب.

اگه دستام خالی باشن اگه باشم عاشق تو

غیر دل چیزی ندارم که بدونم لایق تو

ـ یکی از ترانه های محبوب من از سیاوش -

 

وای هنوز مجرم و ناهید و یاسی و استاد حسینی مود و یاسی و ... موندن و سال داره تحویل میشه. فعلا چون دوست دارم این پست رو قبل از سال تحویل بفرستم تا همینجا که نوشتم رو میزام تو بلاگم و حتما تا یکی دو ساعت دیگه تکمیلش می کنم برای بقیه دوستان ئگلم که اسمهاشون رو گفتم و نگفتم.

دوستون دارم

دارم میرم که سال تحویل رو با     صدا        خلوت کنم.

 

ساعت ۴ صبح و من به سختی چشمام رو باز نگه داشتم صبح اول وقت به وقت خودم ( یعنی لنگ ظهر به وقت رسمی کشور ) این ست رو تکمیل می کنم. خوب تقصیر من چیه که دارم دیر میخوابم. خوب معلومه نمی تونم صبح زود بیدار شم.

 

خوب الان بیدار شدم و میخوام ادمه پست رو بنویسم. اجازه بدید با آقای حسینی مود شروع کنم.

 

آقای حسینی مود:

                                             راستی خانه ما میدان حر است

                                             آخر سرافرازان

 تو مشهد شاید بعضی ها خود آقای حسینی رو نشناسند ولی خیلی ها شعر اینجا مشهد است ایشون رو شنیدن و دست به دست توی فیس بوک و بلاگها میچرخه و شاید شما هم شنیده باشید. دو خط بالا هم پایان این شعر ایشونه. ایشون تو این شعر نقشه مشهد رو به طرز ظریفی تصویر کردن. حتما بخونین این شعرشون رو. البته ایشون شعرهای زیبای دیگه ای هم دارن که دو تا دیگه اش که الان تو ذهنمه یکی با من دوباره خاطره ها را قدم بزن و دیگری من شعر شانه های کبودم ولی شما؟ 

خلاصه اینکه یکی دیگه هم بیرجندیهای دلم اضافه شده.  راستش آقای حسینی مود برای من فقط یه شاعر نیست و تو این مدت کمی که باهاشون آشنا شدم من باشعرهاشون زندگی می کنم. اگه من به جای شما بودم و میخواستم به بلاگ یکی دو تا از کسانی که الان معرفی کردم و می کنم برم بی تردید یکیش وبلاگ ایشون یعنی به جرم عشق بود.

آقای حسینی مود یک دنیا ارادت مرد پاییزی پیش کش شما. هر وقت یه شعر از شما می خونم با تمام وجودم با شما همراه میشم و ... . فکر نکنم بدونید که چقدر برام عزیز هستید و حرمت دارید. اول از همه به خاطر اینکه آزادمرد واقعی هستید. تقدیم به شما           ... 

 

مجرم: به قول سیاوش

مگذار که یاد ما را طعم تلخ این حقیقت ببرد

این حقیقت است که از دل برود هر آنکه از دیده رود

نثرش منحصر به فرد و من به راحتی نوشته هاش رو تشخیص میدم. دغدغه های خودش رو داره و بسیار خوب مسائل رو درک می کنه و دیدش بسیار قوی و ظریفه و قوی و با اراده است. در یک کلام منحصر به فرد. کم نظیر

 از وقتی عروسی کرد دیگه کمتر پیشم میاد و من خوشحالم چون می بینم که اون شاد و خوشحاله. در ضمن کلی هم مایه داره. لکسوس RX 350 ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!! یعنی چی اونوقت؟!!! با بی نهایت آپشن.  دوستهای مایه دارم خوبن ها.

  هرگز از دلم نرفتی و نمی ری. گاهگاهی سری هم به دوست قدیمیت بزن و خوشحالش کن.

 

ناهید:  دوست جدیدمه و دوستش دارم ولی متاسفانه تو گرفتاریهای اینروزا فرصت نکردم تا باهاش بیشتر آشنا بشم. البته همه پستهای جدیدش رو خوندم و می خونم.

سال خوبی داشته باشی ناهید جان

 

یاسی: اولین دوست وبلاگ من بوده و خیلی پر شور و حرارته. البته یه مدت بعد از آشناییمون دختر خوبی شد و فعلا داره عین یه دختر خوب درسش رو میخونه.

یاسی دوست خوب منه. به وبلاگش سر می زنم ولی بی سر و صدا و آروم.

 

پرستو: یه خانم به تمام معناست. هنرمند و دوست داشتنی. خیلی وقت که کمتر مینوسه. من به دوستی با اون افتخار می کنم. و اگه بخوام چند تا از دوستام رو به بقیه معرفی کنم حتما یکیش اونه.

سال زیبایی داشته باشی پرستو جان

 

هستی: هستی هم از دوستهای قدیمیه و یه چند وقتی نبودبراش احترام خاصی قائلم.

امیدوارم سال جدید رو با خوشی آغاز کنه و با خوشی به پایان ببره

 

زن بیقرار:  . اشک منو درآورده. یکی از معایب داشتن دوستهایی که طرفدار زیاد دارن همینه دیگه. به قول شاعر:

تو را نادیدن ما غم نباشد

که در خیل تو چون ما کم نباشد

 گذاشتمش آخر تا تلافی کرده باشم. یعنی چی که کل بلاگفا دوستای زن بیقرار هستن منم یکیش. پستهاش خلاصه است و مفید و در طنازی ید طولایی داره.

آخیییییییییییییییییییییییی!!!! امیدوارم سال خوبی داشته باشه.

 

و اما اگه گفتین:

صدا:                             یه دنیا محبت و مهر و انسانیت

 

 

دیشب موقع سال تحویل اول از همه به یاد مردم ایران بودم و آرزوی نیک روزی و آزادی برای همه ایرانیها کردم. بعدم تو دلم یکی یکی همه دوستان و عزیزانم رو یاد کردم و بهترینها رو براشون آرزو کردم.

 امیدوارم از آهنگی هم گذاشتم خوشتون بیاد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 2:46  توسط مرد پاييزي  | 

تربیت و خوشبختی


وقتی میخواستم وارد وبلاگم بشم تو لیست وبلاگهای به روز شده روی لینک نی نی خوشگل مامان کلیک کردم و دغدغه های مامان مهدی رو راجب تربیت کردنش خوندم و از اونجایی که تحملم در برابر نی نی ها کمه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم خواستم یک کامنت کوچولو بزارم برای مامان مهدی که تبدیل شد به یه پست کامل که در ادامه میزارم:

 

من اگه بودم از همین الان میزاشتم خودش دنیا رو ببینه و نتیجه بگیره و باور خودم و یا دیگران رو با استفاده ابزاری از مهر و محبت به ذهن پاکش تحمیل نمی کردم. هر پدر و مادری میتونن با محبتشون فرزندشون رو در راهی که خودشون دوست دارن و فک میکنن درسته و نه لزوما راهی رو که درسته و یا فرزندشون دوست داره قرار بدن اما در اینصورت به احتمال قوی اون فرد به خوشبختی نخواهد رسید و یا در راه رسیدن به اون از این جهت با بزرگترین مشکل مواجه خواهد بود چرا که هر انسانی مختصات عاطفی و جسمی و روحی خودش رو داره که یقینا با پدر و مادرش هم حداقل اندک تفاوتی داره.
البته این مسئله به تعریف ما از خوشبختی هم بستگی داره. بعضیها خوشبختی رو در دنیای دیگری جستجو میکنن و گروهی اون در لذت بردن مادی در دنیا و ...
من هم تعریف خودم رو از خوشبختی دارم. من میگم آدمی خوشبخته که راهی رو میره و طوری زندگی میکنه که قلب و وجودش میخواد حالا چه کافر چه زاهد چه عارف چه یک کشاورز و چه یک سیاستمدار چه یک شاعر.
میخوام بگم میشه از یک کشاورز یک سیاستمدار موفق ساخت و یا از یک کافر یک مسلمان یا برعکس اما یقینا روزی اون به تضاد واقعیت و حقیقت خودش خواهد رسید و اون روز اگر نگیم خوشبخت نخواهد بود دست کم بخشی عظیمی از خوشبختیهاش رو از دست داده میبینه.
فراموش نکنیم که اگر بپذیریم که ذات انسان پاکه و میل به خوبی و نیکی داره اگر در شرایط برابر و عادلانه قرارش بدیم تا حق انتخاب داشته باشه یقینا به سوی نیکیها خواهد رفت و نیکی رو میفهمه نه اینکه طوطی وار فقط حفظش کنه. و این تفاوت بزرگ میان آدمهایی که به راهشون و به خودشون وفادار میمونن با کسانی که نه حتی سر خودشون رو کلاه میزارن بلکه باور می کنن سر خدا رو هم کلاه گذاشتن. تفاوت میان کسی که جانماز آب میکشه و از طرف دیگه هزار تا کلاه شرعی درست میکنه واسه خودش با اوباشی که حرمت خونه خدا رو حفظ میکنه اینه. حالا به نظرتون امید نجات کدومشون بیشتره.

دوباره به یاد دیالوگی تو فیلم مادر میافتم که هر چی دیدمش سیر نشدم و خیلی از دیالوگهاش با وجودم اجین شده. نمیدونم 30 بار 40 بار یا بیشتر دیدمش وهنوزم با حسرت میخوام ببینمش. فهمیدن ربطش با خودتون.  امین تارخ در صحنه ای از فیلم میگه:

دنیا دریاست زندگی زورق. مسافر با اساس امید نجاتش کمتره تا بحری بی جامه.

برگردم سر موضوع. هر چند کمی از موضوع اصلی که تربیت و خوشبختی بود دور شدم. اما این قسمت رو واسه اونایی گفتم خوشبختی رو در دنیای دیگه ای جستجو میکنن. من میگم امید نجات اون اوباش بیشتره چون روزی به اصل خودش بازخواهد گشت.

به نظر من بخشی از تربیت درست اینه که ضمن اینکه با رفتار و گفتارمون آداب اجتماعی و اخلاقی و در مجموع انسانی رو به بچه ها ارائه می کنیم با توجه میزان درکی که در هر سن دارن به اونها فرصت بدیم تا خودشون مرز میان خوبیها و بدیها رو تعیین کنن و به خواستهاشون احترام بزاریم. البته اینکار ظرایف زیادی داره.

 

پی نوشت اول:


۱- از بابت اینکه نمی تونم اونطور که دوست دارم و باید در خدمت دوستام باشم عذر میخوام.

۲- چقد........................................ دلم هوای شازده گل پسر و ناز دختر شیرین بابا رو کرده. آخییییی. کجایی مامان گمشدشون

۳- هر بهانه ای برای دیدن دوستان شاید خوب نباشه اما چه کنم که اینروزا دست و دلم ...

۴- تقدیم بهمه دوستانم :    

۵- یکی آژانس گرفته بود که بره جایی. رانندهه خیلی تند میرفته و چراغ قرمز اول رو رد میکنه.

مسافر: آقا من خیلی عجله ندارما

راننده: آدم باس عشقی باشه.

خلاصه راننده یه چند تا چراغ قرمز دیگه رو هم رد میکنه تا اینکه سر یه چهارراه که چراغ سبز بوده می ایسته.

مسافر: آقا چراغ سبزه چرا نمیرین.

راننده: آخه ممکنه یه آدم عشقی از اون طرف در حال رد کردن چراغ قرمز باشه.

۶- بیشتر شبیه لطیفه های بی مزه تلوزیون بود ولی من خیلی خوشم اومده. هر چند اینروزا حال و هوای خنده نیست اما آدم خوبه در هر شرایطی لبخند رو فراموش نکنه.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 3:49  توسط مرد پاييزي  | 

به تو می اندیشم

 

                             اینک این من

                                          که به پای تو

                                                      در افتادم باز

 

عشق رمز زندگی است.

 

پی نوشت اول:


۱- از کوچه شروع نمی شه به کوچه ختم نمیشه هر چند شاید در کوچه ای شروع بشه.

۲- دوستانم:

۳- مدام جان

۴- آهنگ رو از اینجا دانلود کنید:  به تو می اندیشم (دکلمه فریدون مشیری - معین)

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 17:44  توسط مرد پاييزي  |